تبليغاتX
نامه های بی مقصد
نامه های بی مقصد
2/5/1387
بر قلب سنگی ات کتیبه ای خواهم نوشت

ازدردهای تاریخی و داغهای اساطیری.

یادگاری برای لیلاها و مجنون های آینده

تا بخوانند قصه شیدایی و شوریدگی های عاشقی را

که طاقتشش کوه را به ستوه آورد و بیقراری هایش موج را پریشان کرد.

صبوری اش ثانیه ها را به تحسین واداشت،

ابرها با چشمانش گریستند

تا بادها شرح شیفتگی و تشنگی اش را

منزل به منزل و بیابان در بیابان با خود برند

و پایمردی اش زبانزد مردها شد.

بر قلب سنگی ات چنان شعله در خواهم نوشت
که شمعها و پروانه ها افروختن و سوختن را به فراموشی بسپارند.

بر قلب سنگی ات کتیبه ای خواهم نوشت آیندگان را
اگر بتواند خون نشود و همچنان سنگ بماند...

:":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":"

مهربانی ممنوع !.
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جیبت بگذار
تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی
خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست,
با سرانگشتانت می جنگند
دوستی مسخره است
مهربانی ممنوع !
و تو ای دوست ترین
در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را
من و تو
باید از سلسله بایدها, دستهامان را زنجیر کنیم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم
و نگوئیم که بازیگر یک قصه معتبریم
کاش میدانستی
که نباید حس کرد,که نباید دل بست
در فضایی که پر از همهمه آدمهاست
من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین
دل ما بسته وابستگی است
قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟!...

ـــــــــــ"ـــــــــــ"ـــــــــــــ"ــــــــــــــ"ـــــــــــــــــــ"ـــــــــــــــــــــــ"ـــــــــــــــــــــــ"ـــــــــــــــــ

|+| نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 5:40 بعد از ظهر |

تو آن بودی که می گفتی همیشه عاشقت هستم؟

در آن نوبت که در بستر

از سنگینی حجم تن او آه می گویی

در آن نوبت که بی تابی

برای بردن لذت هزاران راه می جویی

در آن نوبت که از اندازه عشق تو می پرسد

هوس در لابلای توست

و چنگت از میان گیسوی او لرزه می دزدد

نفسهایت میان گردن او تاب می گیرد

واز چشمان لرزانش لب تو خواب می گیرد

همان ساعت که او از شوق

برای شعله عشقت خودش را شمع می بیند

لبانش رابرای بوسه برچشمان مستت جمع می بیند

امید آن به دل دارم

که نفرینم شود آویز از چشمت

و چشمانت شود آتش

لبش سوزد

نشیند درد بر اندام و اعضایش

شود غم بزم و ماوایش

بچکد خونی ازچشمش

بریزد زیر پاهایت

بمیرد خنده ات در کنج لبهایت

کنی بیداد وشیون

کشی نعشش به دامانت
تو هم سوزی
شود آتش گریبانت
ببینم من که دلدارت

دوچشمش را به چشم سرخ از خون تو می دوزد

ببینم من که مردارت
کنار نعش او افتاده می سوزد
بیایم روی بالینت

و چنگم را به موهایت بیاندازم

بپیچد تار تارش بر مچ دستم

بگویم هان ای دختر
تو آن بودی که می گفتی همیشه عاشقت هستم؟

تو آن بودی...

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 10:53 قبل از ظهر |

دگر فریادها در سینه تنگم نمیگنجد

دگر فریادها در سینه تنگم نمیگنجد

دگر جز خون غم پرور به رگهایم نمی جوشد

دگر سیگار و چرس و بنگ هم آرامم نمی بخشد

دگر قلبم چنان کان است آری معدن انبوه حرصان است

مرا تنها چنین طردم نسازیدم

مرا با قایقی از غم به سوی ساحل حسرت نرانیدم

دلی پر از شراب آرزو دارم

لبی دور از لبانش تشنه خو دارم

زدست دل هزاران گفت و گو دارم

دلم خواهد که با آوای رعد آسا

زنم فریاد و برگویم

خدا هیچ است

خدا پوچ است

خدای من همه چرس و حشیش و بنگ می باشد

من اینک ناله نی را خدا دانم

من این پیمانه می را خدا دارم

شما ای مدعیانی که می گویید خدایی هست

برای او صفتهای توانایی و بینایی و سامع را روا دارید

بگوییدم بفهمم من

چرا کور و کر و لال است؟

چرا اشک یتیمان را نمی بیند

و یا در بستر صد رنگ و نقشینش لبی مستانه بر لب می نهد

و یا پیر گشته

طاقت و صبرش کنون از دست رفته

وه

زبانم لال

چشمم کور

عجب بی پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا اگر در نشئت عضوین

گناهی از من مستانه سر زد

ببخشایم

ببخشایم

ولی نه

چرا من رو سیه باشم؟

چرا قلاده تهمت مرا در گردن اندازد؟

می ای سازنده در ساغر

صدای ساز رامشگر

گنهکارم که انسانم

گنهکارم که انسانم

....

|+| نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 6:22 بعد از ظهر |

27/1/1387

حرفهای ناگفته ام کم نیست ... ولی دیگر مجالی برای گفتگو نیست ... آنچنان قرق در روزمرگی خویش گشته ام که دیگر از یاد برده ام که روزی وبلاگی بود و در آن می نوشتم از دلتنگی و شادی و غم خویش ....یا شایدم آن قدر دلتنگی ها و مصائب بسیار گشته اند دیگر مجالی برای گفتگو نمانده .......

افسوس که چه زود دیر می شود برای شاد ماندن  ؛ و چه زود می گذرند از کنارمان آنانی که دوستشان داریم ...شاید باید ................ولی افسوس که این نیز خیالی خوش است تمام باید ها و نباید های بشریت  نادان و مجهول که می نویسد و قانون می کند چیزی را که حتی یک لحظه باورش ندارد .......و چه بد قومی است آن قومی که فکر می کند که می تواند برای امثال خودش تصمیم بگیرد و دانای نادان آنان باشد و چه ذلیل اند آن مردمانی که جهالت دیگران را بر فهم و درک خویش ترجیح می دهند .........

اصلا چه شد که قصه به اینجا رسید .....چه کسی اولین قانون را وضع کرد و چه کسی اولین حکم را اجرا کرد و آیا همه قوانین و احکام سوق دهنده بسوی کامیابی است و آن است که یگانه یکتا می خواهد .... به راستی چگونه می توان فهمید که چه چیز خواست خداست و چه چیز نه ...... شاید از روی کتابهای آسمانی ..؟! ولی نمی دانم چرا این کتب که گویند نویسنده ای جز خدا ندارد و همه حرف یکی است ؛ این همه با هم تفاوت دارند ....

مگر خدا هم دم دمی مزاج است ....؟؟!!

چه باید کرد ؟؟...

به چه چیز باید اعتماد کرد ...؟؟

چی خوبه و چی بده ...؟؟؟

ای کاش ..................

 

و شاید ............انسان ذره ای از خداست و اگر به آن ذره الهی بنگرد دیگر نه قرآنی می خواهد و نه انجیلی و نه توراتی ...و دیگر انسانها به فکر دریدن یکدیگر نیستند ....

شاید حقارت از ما و منه .....

شاید ما و من مفت حرف میزنیم .....

ولی تو بگو ....

 آره تو بگو ....

کی درسته و چی درسته .....؟؟!

|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 6:20 بعد از ظهر |

7/11
 

قطار لحظه

قطار لحظه واگن ثانیه ها چه تند گذشت

در ایستگاه زمان گرد انتظار نشست

مسافری که نیامد و مهلتی که نبود

و کودکی که به آجر غرور لحظه شکست

سوار واگن خویشم و حسرت دیروز

قطار می رود افسوس کاش بر می گشت

قطار رفت و نماند مگر غبار خیال

به روی بوته رویا ، میان باور دشت

*****

خلوت آیینه

قاب دل خالیست تصویرت کجاست

عکس تو در خلوت آیینه هاست

لحظه هایت را برایم هدیه کن

هدیه خواهم کرد آنچه مال ماست

کوچه ها مستند از بوی عبور

یا عبور توست یا بوی خداست

قصه تقدیر این باشد که هست

کار خوبان وعده کار ما وفاست

******

عطر دامن

فقط سکوت می کنم اگر مرا صدا کنی

مگر دوباره ای صنم ندای احمدا کنی

قیام میکند دلم برای بوسه های تو

اگر ببوسدت شبی ، قیامتی بپا کنی

من آن مریض خسته ام اگر برانیم ز خود

مگر به عطر دامنت دوباره ام دوا کنی

صفای چشم مست تو مرا به سعی می کشد

و مست می شوی اگر که سعی در صفا کنی

دعا کنم اگر شبی مرا بخاطر آوری

به یاد عشق پاک من برای من دعا کنی

اسیر زلف سر کشم مرا مران زدرگهت

چگونه می شود که تو اسیر خود رها کنی

نمی شود که یاد تو جدا شود ز جان من

مگر تن نحیف من ز جان من جدا کنی

تو ای خدای بوسه ها مرا رسالتی بده

بگو که می توانیم اسیر بوسه ها کنی

*****

گل اخلاص

فرصت نمی شود که ز حیرت فرار کرد

باید که عشق وقف دل بی قرار کرد

باغ خیال نشئه عطر است ای عزیز

وقتی که خاطرات تو از من گذار کرد

باید نوشت یک غزل از واژه های تو

آنرا به پیشگاه عزیزت نثار کرد

پاییز می شوم اگر از عشق بگذرم

با عشق می توان همه جا را بهار کرد

دل می گریخت گاه از روزن هوس

باید اگر دلیست در آتش مهار کرد

بشنو مرا وگرنه به دل یاد داده ام

بایست در مناره حسرت هوار کرد

منرا ببخش چون که دلم در هوای تو

پنهان گناه توبه ولی آشکار کرد

وقتی بناست زنده بمانم بدون تو

باید نبود و مرد و به مرگ افتخار کرد

کمیاب می شود گل اخلاص عاقبت

باید به حکم عقل کمی احتکار کرد

****

فانوس اشک

فانوس اشک ، طاقچه انتظار ، خانه صبر

امید وصل تو تنها مرا بهانه صبر

در مغازه تقدیر می روم همه روز

مگر که قیمت غم کم کنم ز چانه صبر

در خت خشک تبر خورده ام مگر چه شود

که آب اشک دهم او دهد جوانه صبر

فقط رباعی غم ، شعر تب ، قصیده دل

به ساز دل ، نی دلخوان بخوان ترانه صبر

برای طفل دلم این یتیم بد هنگام

به رسم هدیه بخوان شعر کودکانه صبر

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 11:22 قبل از ظهر |

25/9/
تقديم به اون که تموم زندگيم بود

و تقديم به اون کسي که اين جملات را برايم فرستاد

و تقديم به اون کسي دوباره سري به قلبم زد و قلبم را ساماني بخشید

هنگامي که عشق به شما اشارتي کرد از پي اش برويد هر چند راهش سخت و ناهموار باشد.

هنگامي که با بالهايش شما را در بر ميگيرد تسليمش شويد گر چه ممکن

است تيغ نهفته در ميان پرهايش مجروحتان کند.

وقتي با شما سخن ميگويد باورش کنيد گرچه ممکن است صدايش

روياهاتان را پراکنده سازد همان گونه که باد شمال باغ را بي بر ميکند

زيرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان ميگذارد به صليبتان ميکشد.


همان گونه که شما را مي پروراندشاخ و برگتان را هرس ميکند.همان گونه که از


برگتان را هرس ميکند.همان گونه که از قامتتان بالا ميرود و نازکترين شاخه

را که در آفتاب مي لرزند نوازش ميکند به

زمين فرو ميرود وريشه هاتان را که به خاک

چسبيده اندمي لرزاند.


عشق شما را همچون بافه هاي گندم براي

خود دسته ميکند.ميکوبدتان تا برهنه تان کند.

سپس غربالتان ميکند تا از کاه جداتان کند.

آسيابتان ميکند تا سپيد شويد.

ورزتان ميدهد تا نرم شويد


آنگاه شما را به آتش مقدس خود مي سپارد
|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 11:9 قبل از ظهر |

بوف کور

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را در انزوا می خورد و می تراشد . . . این دردها را نمی توان به کسی گفت چون عموم مردم این دردها را پوچ و بی اساس میدانند و به کسی که به این دردها دچار شده می خندند و سوز جگر او را مضحکه می کنند . . .

این زخمها . . .سیاه زخمهای روح است که هرگز مداوا نمی شود و اگر نتوان با آنها کنار آمد و آنها را در روزمرگی خویش حل کرد . . .سر انجام همچون کژدمی که وقتی در میان آتش قرار می گیرد برای خلاصی از زجر سوختن ؛ در نهایت ناچاری خویش را میزند ؛ راهی جز رهایی از مخلص تن برای انسان باقی نمی ماند. . .

 

 

|+| نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 3:46 قبل از ظهر |

بازگشت مغرور
 

او که رفته بود دوباره آمد

آره برگشت ولی بازم مغرور بازم غرور بازم دروغ

آمد و با آمدنش خاکستر وجودم را به آتش کشید

ای کاش برنمی گشت

دوباره شروع شد همه آن چیزهایی که تموم شده بود

نمی دانم باید بخندم یا گریه کنم ....نمی دانم

نمی دانم این شروع دوباره چه معنایی دارد

ای کاش می فهمیدم..ای کاش درک میکردم

ولی از شروع دوباره میترسم ...نمی دانم شاید ترس از پایان دوباره

شاید ترس از دوباره بازیچه شدن ...ترس از عروسک ماندن

عروسکی که وقتی بازی تمام شد اگر دور انداخته نشود

به کنج اتاق پرت میشود...و محکوم به تنهایی

وای به حال عروسکی که به دست یک دختر بچه مغرور و لجباز بیفتد

ای کاش خدا نمی آفریدعشق را با غرور و دروغ

ای کاش برنگشته بود اون که یه روزی رفته بود

|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 10:22 بعد از ظهر |