![]() دنیا همون بوده و هست حقارت از ما و منه وگرنه پیش کاءنات زمین مثه یه ارزنه
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آبان 1387
مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 جستجو
پیوندها
وبلاگ اختصاصی داریوش
همه چیز مال تو ولی تو مال من ( سارا ) دنیای آبی ( مرضی ) تبسم خدا ( هیرودیا ) افسون سکوت باید شنیده شود ( فروغ ) دخترک آسمانی دوست داشتن تا نداره (زهرا) رویداد دیار پاک آریایی ( افشین) موفق باشی ( مریم ) درختها ایستاده می میرند (بیژن) وروجک (زهرا خانوم ) اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: |
نامه های بی مقصد
غم
حالمان بد نيست غم کم می خوريم کم که نه! هر روز کم کم می خوريم |+| نوشته شده توسط محسن در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 0:30 قبل از ظهر
شیون مرگ
مفشار ! وآه! بدینسان مفشار, این تن بیمار مرا! تنگ آغوش سیه, ای شب دیوانه ی گیج! دست بردار..برو دست و پای دل بیرحم و گنهکار مرا, بر تن مرده ی این عشق فسونکار مپیچ... مرد؟!.. .افسوس...ولی مرگ وی افسوس نداشت. مرده بود او, زنخستین شب بیداری عشق... و کنون,کوهوسی کونفسی, در دل من؟ تا ببارم به سرش, مویه کنان سیل سرشک... ریخت؟!... ای اشک جگر سوخته آخر ز چه رو, بی سبب از دل غم دیده فرو غلطیدی؟ مگر از این زن بیعاطفه ی حادثه جو در همه عمر, چه مهری, چه وفایی, دیدی؟!... اشک؟!... اشک! بگذار تو را با کفنش پاک کنم, حیف باشد بخدا, حیف! که با اینهمه سوز, تن لرزان تو را با تن او خاک کنم!... ای کلیسا؟!... ای کلیسا, که در آن نیمه شب بی خبری, بگرفتی ز کفم لذت تنهایی را, و چنان مست و سراپا شعف و زنک زنان, هدیه دادی, بدلم این زن هر جایی را... بنگر از دور, ببین: تا کجا رفت, سراسیمه, بدنبال هوس. تا کجا برد هوس, آن سر سودایی را! مرده بدبخت, چنین بیکس و گمنام و غریب... زیر پای من دیوانه ی, دیوانه پرست... پس دگر صبر چرا؟ مثل آن نیمه شب بیخبری, بیخود و مست, ناله کن در دل شب, زنگ بزن, زنگ بزن! بافغان جرس مرگ; بکش جار: که, های! کاروان ابدیت! ببر دور و بخلوتگه مرگ, بر سرش خنده کنان سنگ بزن , سنگ بزن! و تو ای خاک سیاه؟!... هیچ بر این زن بی مهر و وفا رحم مکن! پاره کن قلب ورا, چنگ بزن, چنگ بزن. پاره کن قلب ورا, تا ز سیه چال جنون!... عشق دیوانه ی خود را به در آرم, ببرم... خاک, پاسخ بده, آخر...بخدا قلبم ریخت . ریخت, پاشیده شد از هم, جگرم! خامشی باز چرا؟ رفته مگر همره او ... عشق من...مرده مگر؟ وای خدا!... وای خدا!... پس کلیسا...نه! دگر زنگ مزن, زنگ مزن... کاروان پیش مرو...یار مرا دور مبر...بر سرش خنده کنان سنگ مزن...سنگ مزن! و تو ای خاک سیه...محض خدا...رحم بکن, بر دلش سینه کشان, چنگ مزن,چنگ مزن و تو...ای قلب من ای, روسپی باده پرست, زاده وهم جنون, زنگی دیوانه مست! بس کن آخر بخدا, شرم کن, ای وای!بس است. کاروان رفت, هوس رفت, نفس رفت, کنون! کنج عزلتگه ماتمکده ی ناکامی... زارو سرگشته بصحرای جنون...از پریشانی دنیای پریشان دل عشق, همره دردوجنون! یاد او مانده برای منو یک قطره سرشگ... آه...ای قطره سرشگ!واپسین خاطره ی عشق من ناکس پست!که دگر جز تو مرایاری و غمخواری نیست! قلب بیچاره, که از پای در افتاد, شکست...بسکه در آتش حرمان جگر سوز, گریست... مرغ شب مرده و بخت من بدبخت نگر , شیون مرگ مرا, مرغ سحر داده بسر...پس خداحافظ تو...حافظ تو, رفت دگر...بعد من بر سر هر مرده, که شیون کردی...شیون مرگ مرا, مرگ من...از یاد مبر؟!... ¤٬¤٬¤٬¤٬¤٬¤٬¤٬¤٬¤٬¤٬¤٬¤٬¤¤٬¤٬¤٬¤٬¤٬¤٬¤¤٬¤٬¤٬¤¤٬¤٬¤٬¤٬¤٬¤ شکست سکوت [ کارو] |+| نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و یکم مهر 1386 ساعت 5:52 قبل از ظهر
روسپی و راهب
راهبی در نزديکی معبد زندگی می کرد. در خانه رو به رويش، يک روسپی اقامت داشت. راهب که می ديد مردان زيادی به آن خانه رفت و آمد دارند، تصميم گرفت با او صحبت کند. زن را سرزنش کرد: "تو بسيار گناهکاری. روز و شب به خدا بی احترامی می کنی.چرا دست از اين کار نمی کشی؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی؟" زن به شدّت از گفته های راهب شرمنده شد و از صميم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشايش خواست. همچنين از خدای قادر متعال خواست که راه تازه اي برای امرار معاش به او نشان دهد. امّا راه ديگری برای امرار معاش پيدا نکرد. بعد از يک هفته گرسنگی دوباره به روسپيگری پرداخت. امّا هر بار که بدن خود را به بيگانه اي تسليم می کرد، از درگاه خدا آمرزش می خواست. راهب که از بی اعتنايی زن نسبت به اندرز او خشمگين شده بود، فکر کرد: "از حالا تا روز مرگ اين گناهکار می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند." و از آن روز کار ديگری نکرد جز اينکه زندگی آن روسپی را زير نظر بگيرد. هر مردی که وارد خانه او میشد، راهب هم ريگی بر ريگ های ديگر می گذاشت. مدّتی گذشت. راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت: "اين کوه سنگ را می بينی ؟ هر کدام از اين سنگ ها نماينده يکی از گناهان کبيره ايست که انجام داده اي، آن هم بعد از هشدار من. دوباره می گويم: مراقب اعمالت باش!" زن به لرزه افتاد. فهميد گناهانش چقدر انباشته شده است. به خانه برگشت، اشک پشيمانی ريخت و دعا کرد: "پروردگارا ! کی رحمت تو مرا از اين زندگی مشقّت بار آزاد می کند؟" خداوند دعايش را پذيرفت. همان روز، فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته مرگ به دستور خدا، از خيابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد. روح روسپی بی درنگ به بهشت رفت، امّا شياطين، روح راهب را به دوزخ بردند. در راه راهب ديد که چه بر روسپی گذشته است و شکوه کرد: "خدايا ! اين عدالت است ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام، به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده، به بهشت می رود !" يکی از فرشته ها پاسخ داد: "تصميمات خداوند همواره عادلانه است. تو فکر می کردی که عشق خدا يعنی فضولی در رفتار ديگران. هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی، اين زن روز و شب دعا می کرد .روح او، پس از گريستن، چنان سبک می شد که می توانستيم او را تا بهشت بالا ببريم. امّا آن ريگ ها چنان روح تو را سنگين کرده بودند که نتوانستيم تو را بالا ببريم." از کتاب: "پدران، فرزندان، نوه ها "-اثر پائولو کوئليو |+| نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و یکم مهر 1386 ساعت 1:24 قبل از ظهر
پري بي زبان
پري بي زبان |+| نوشته شده توسط محسن در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 11:8 بعد از ظهر
کفرنامه
|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 2:54 قبل از ظهر
|